پیام تسلیت
وقتی توان ایستادن و راه رفتنم نبود دستهای پر توان پدر راه رفتنم آموخت. آن گاه که به تکلیف رسیدم پدر شعر ناب عبادت را در گوشم زمزمه کرد. مشتاق علم و دانشی که شدم دشت بیکران علم و ایمان را پدرم نشانم داد. من بر سر سفره ی احسان پدر زمزم مهر نوشیدم و لقمه ی عزت و سربلندی سیرم کرد. دست در دستش از جاده های تردید عبور کردم ترنم لطفش اضطراب و تشویش را از وجودم پاک کرد و طنین نبضش آهنگ قلب من شد. در اولین روزهای رفتنش ماهی از آب بیرون افتاده ای مانم که چشمه ی امید می طلبد. وجود خسته ام سایه سار دست هایش را می خواهد و یادآوری چشم های مهربانش عطش اشتیاقم را افزون می کند. سنگ صبور لحظات غمبارم بود و امروز اوج غم است برای من محور دل گرمی همه ی ما بود و اکنون همه مان دل مرده . چه مهربان پاسخمان می داد و امروز چه اندوهبار خاموش گشته . وجودش زیباترین آیینه ی عشق بود و فقدانش دردآورترین رنج .
ادامه نوشته
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 19:45 توسط پرسنل آموزشگاه آزادی
|